380
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:04
اوه!شهریور عزیز مرا ببخش که به یادت نبودم:| سلام بر شهریور
381
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:04
آیا با مشکل بی خوابی مواجه هستید؟ آیا شبها از بی خوابی رنج میبرید؟ آیا دلتان یک خواب عمیق میخواهد؟ بشتابید! بشتابید! من راهی را پیدا کردم تا تمامی مشکلاتتان حل شود!اول از همه بگویم که خودم نیز با این مشکل مواجه بودم! چه مرضی بود را نمیدانم اما شب ها اصلا نمی توانستم بخوابم!کلافه میشدم!ساعت ها طول می...
370
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
یه ساله شدنت مبارک!ایشالله که سالیان سال در کنار هم باشیم*__*به امید صد سالگیت:) تولدت مبارک وبلاگ جان جانان + تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:52 نويسنده من
371
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
از خاطرات خوب مدرسه میشه اشاره کنم به آذر ماه!هوا سرده!بارون میزنه!من و عاطفه رفتیم بوفه مدرسه و بستنی خریدیم!بدون اینکه چتری روی سرمون باشه یا اینکه چیزی تنمون کرده باشیم بستنی میخوریم!میلرزیدیم!بارون خیسمون میکرد!همه میگفتن دیوونه شدین؟ولی هیچکی نمیفهمید که چقد بستنی زیر بارون تو سرما کیف میده!از ...
372
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
یه مدت هم عاشق آندرانیک تیموریان شده بودم:| موهامو همش مدل اون می بستم! :| + تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:1 نويسنده من |
373
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
فاز اینا چیه؟! یارو اس داده :سلام سعید خوبی؟اینو بفرس به فلان شماره شارژ میده! منم خر! داداچ خودتی!ما گول نمیخوریم! یبارم یکی بهم اس داده بود شما برنده فلان تلویزیون فلان گوشی فلان یخچال لطفا نام و نام خانوادگی و آدرس محل زندگی رو بفرستین!اولشم نوشته بود ایرانسل بعد با خط شخصی همراه اول پیامو فرستاد...
374
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
من میدونم! آخر سر معده درد میمیرم! ببین کی گفتم! آخ خدا جون!من بنده خوبت بودم! با من ازین کارا نکن ... + تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:29 نويسنده من
375
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
یه دوست مجازی هم داشتم دو سه سال پیش !ازم یه پنج شش سالی بزرگتر بود! اما هیچ وقت حس نکردم!همش فکر میکردم هم سنمه!اون موقع ها عاشق یه پسری بود که خیلی همو میخواستن!هیچکی ندونه من و دوستم خیلی درجریان عشقی که داشتن بودیم!تا اینکه یهو عوض شد! انقد باهاش حرف زدیم که تهش فهمیدیم خانوادش دارن شوهرش میدن !...
376
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
صبحو با سر زدن به فرزندانم شروع کردم!بعدش رفتم اتاقمو به عاطفه زنگ زدم!قرار بود بریم کتابخونه هرچی زنگ زدم بر نداشت!خواب بود!شک نداشتم!تا شش و نیم ول چرخیدم!زنگ زدم !از صداش و لحن جواب دادنش میشد فهمید خوابه ! خندم گرفته بود!ساعت هفت رفتیم کتابخونه!کتابامو گذاشتم رو میزو شروع کردم!سرمو که بلند کردم ...
377
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
همه چی تکراری شده! ماشینارو نگاه کن!سفید مشکی نقره ایی! آسمونو نگاه!دیگه اون آبی همیشگی نیست!حتی درختا!پرنده ها کجان؟ خیابونا,ساختمونا رو ببین!همه چی شبیه همه!یک رنگه!زشته!! همه چی تکراری شده!همه چی شبیه همدیگه هست...اینا افکاری بود که از کلاس داشتم برمیگشتم پیش خودم تکرار میکردم!بابام نیومده بود دن...
378
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
باز باید به خانه برمیگشتم!آن هم پیاده!!و چه چیز مزخزف تر از این که پیاده زیر آفتاب داغ ظهر راه بروی!سری از تاسف برای خودم تکان دادم و پیش خودم گفتم با پلک بعدی که میزنم دنیا رو طور دیگر نگاه میکنم!بیشتر دلیلش سر نظر دوستی وبلاگی بود بنام صارم!خواستم دنیا رو طور دیگری ببینم!خب!!ساختمونا همان طوری بود...
379
-
تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 6:29
در کتابخانه نوشته ایی توجهمو به خودش جلب کرده!این نوشته روی کاغذی روبه روی در ورودی به محل مطالعه بود با این مضمون که :قابل توجه مراجعین محترم: به استناد دستورالعمل عضویت نهاد کتابخانه های عمومی کشور رعایت کامل پوشش اسلامی،حفظ شئونات اسلامی،فرهنگی و اجتماعی در محیط کتابخانه حتی در سالن های مطالعه ال...
355
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
356
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
و همانند دلقکی هستم که زندگی به من می خندد! برچسبها: خودم نوشت + تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:37 نويسنده کاف صاد |
357
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
نمیدونم طبیعیه یا نه ! اما تو این گرما اصلا نمیتونم شبا بدون ملافه ایی چیزی بخوابم!یعنی حتما باید یچی روم باشه! نباشه احساس نا امنی دارم! مخصوصا وقتی دست یا پام بیرون باشه از قسمت پوششی ملافه! احساس میکنم یکی از زیر تخت دست یا پامو میکشه منو میبره زیر تخت و خرخره مو میجوعه:| بنابراین حتما باید یچی ر
358
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
به آسانسور فوبیا دارم! و این فوبیا سه ساله که هست! قبل از اون مشکلی نبود ! خوشم میومد راستش! توی یکی از پاساژها بودیم ! وقتی چهارمین طبقه رو هم که گشتیم تصمیم گرفته شد که بریم پایین! سمت آسانسور که رفتیم یه کاغذی بود روش و نوشته بود احتمال خطر سقوط! و فردی که کنارم بود دستمو میکشید که منو ببره داخل
359
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
مامانم چن وقته روم شکاکه! امروز صبح جلو بابام گفت من میدونم تو دوست پسر داری !! منو بابامم زل زدیم تو چشمهای هم و فقط خندیدیم !! اعتراف میکنم! من دوستی دارم که پسر باشه! اما دوست پسر نه! از اینکه مال یکی باشم یا به کسی تعلق داشته باشم چه الان و چه در آینده رو درک نمیکنم!یا از گفتن دوست دارم و عزیزمم
360
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
همش میخواییم هزینه کلاسو بدیم فرار میکنه:| خجالت میکشه انگار:| سه جلسه بود که نمیگرفت، ایندفعه "نغمه" داشت میگفت :آره بزار کلاس تموم شه پول رو میکشم بالا و میدمش! آخر کلاس شد داشت میرفت! درجا گفتم نقی بکش بالا بدو ! درجا شلوارشو کشید بالا :|||| در چند ثانیه تو چشمهای هم خیره بودیم! بعدش باید از رو ز
361
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
Everything, Everything یه دو سه ماهی بود منتظرش بودم!همیشه هم به خودم قول میدم فیلم عاشقونه نگاه نکنم ! میدونم جنبه اشو ندارم:|| لامصب این ازون فیلمایی بود که آدم صدها هزار بار باید نگاه کنه! اصلا دلم نمیخواد فیلمشو لو بدم! فقط بگم فوق العادس! لامصب این پسره چقد خوشگله:/ چقده خوبه:/ خدا نگه داره واس...
362
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 20:49
یبارم عکسمو گذاشتم رو تبلتم،فرداییش تبلتم خراب شد-__- بعد که بابام برد و درستش کردن و به دستم رسید یکی از روزها پشتشو باز کردم! دیدم شماره گذاشته! البته من مثبت اندیشیدم که شماره رو گذاشته که مثلا دفعه بعد خراب شد زنگ بزنیم:/ یا خیلی چیزا دیگه!! همیشه مثبت بیاندیشید! زندگی قشنگتر میشه! ساده تر میشه!...