خرید بک لینک

درباره سایت

212

آخرین مطالب

امکانات وب

صبحو با سر زدن به فرزندانم شروع کردم!بعدش رفتم اتاقمو به عاطفه زنگ زدم!قرار بود بریم کتابخونه هرچی زنگ زدم بر نداشت!خواب بود!شک نداشتم!تا شش و نیم ول چرخیدم!زنگ زدم !از صداش و لحن جواب دادنش میشد فهمید خوابه ! خندم گرفته بود!ساعت هفت رفتیم کتابخونه!کتابامو گذاشتم رو میزو شروع کردم!سرمو که بلند کردم چشام خورد به یه جمله ایی که رو به روم نوشته شده بود!"ای کسی که اینجا نشستی!امیدوارم بهترین عمل کرد رو تو هر امتحانی که در زندگی داری داشته باشی!"پاکنم رو گرفتم رو با بی رحمی تمام شروع کردم به پاک کردنش!شاید هرکس دیگه بود لبخندی میزد اما من نه!بیشتر به این فکر کردم که کتابخونه جاییه برای همه!و نباید ازش استفاده بی رویه کرد! تا بشینم رو در و دیوار چیز میز بنویسم!باشه من سنگدل!رو به روی من دختری نشسته که از صورتش و چند تا تارموی سفیدی که داره مشخصه کم کمش بیست و شش سال سن داره! وخیلی سخت مشغول مطالعه هس!سرشو بالا که میاره و میبینه دارم نگاهش میکنم لبخند میزنه! با بی رحمی تمام از لبخندش فرار میکنم!سمت راست من یه دختری نشسته که عینک گردی روی صورتش داره! از اون لباس گرمی که تنشه میشه فهمید سرماییه و به کولر عادت نداره!سمت چپم یه دختری نشسته که موهایی کوتاه تر از مدل موی پسرونه داره!لاک مشکی ایی به ناخون هاش زده و آرایش چشمش مشکی مشکی!رژ تیره زده!برام خاص بوده! از اون دخترای مغروره!از رفتارهاش میشه فهمید!پشت سرم عاطفه نشسته!سخت مشغول عربی خوندنه! از نگاهش میفهمم که داره فحش میده!از عربی متنفره!خیلی متنفر! برام جالب بود که آدما رو میتونم با نوع پوششو رفتار تشخیص بدم! اما کسی نمیتونه منو تشخیص بده!نمیتونه بفهمه من کیم؟چطوریم! هیچکی! ساعت میگذره و میشه ظهر طرفای ساعت یک! میرم بیرون و زنگ میزنم به خونه!مامانم گوشی رو بر می داره! میگم گشنمه! میخنده!میگه بیا خونه!از خونه خوشم نمیاد!خیلی وقته خوشم نمیاد!با بابام حرف زدمو قرار شد ناهارمو بیاره برام! میگذره و میاره!منتظر بابای عاطفه میشم تا ناهار اونم برسه! تو حیاط نشستیم و مشغول شدیم به خوردن! عین دوتا آدم کارتون خواب گرسنه! هرکی رد میشد از کنارمون با تعجب نگاه میکرد که روی زمین نشستیم! خیلی وقته مهم نیست برام که لباسم کثیف و خاکی شه! رفتیم بالا و به کار خودمون رسیدیم! یکم که گذشت رفتم نمازخونه!در رو که باز کردم یه دختری نشسته بود! بدون توجه بهش رفتم کنارش و دراز کشیدم! احساس کردم داره نگام میکنه!سرمو بردم طرفشو نگاش کردم!حتی حال نداشتم چشامو ببندم چه برسه سرمو برگردونم!فقط نگاهش میکردم و نگاهم میکرد!خودش سر بحث رو باز کرد و جویای احوالم شد!ازم پرسید سوالایی از قبیل اسم و سن و رشته و... حتی بچه چندم خانواده ایی؟ از آدمای فضول بدم میاد!از اینکه کسی سرک بکشه تو زندگیم بدم میاد!صرفا بخاطر اینکه ازم شش هفت سالی بزرگتر بود جواب دادم!مثل اینکه خودش دانشجوی حسابداری بود و متولد سال72چیز دیگه ایی نگفت منم چیزی نپرسیدم! تهش گفت یچیزی بگم ناراحت نمیشی؟خیره شدم تو چشاش!بدون اینکه آره یا نه بگم گفت یه غم خاصی تو چشاته! فقط نگاهش کردم! بعدشم بلند شد رفت! رفت و منو با کلی فکر تنها گذاشت...پشت سرش یه دختر دیگه ایی وارد نمازخونه شد!پیش خودم فکر کردم میخواد بیاد بخوابه!چادر سر کرد شروع کرد نماز خوندن!نماز میخوند!به قیافش نمیخورد!نباید آدمارو قضاوت کنم! نباید... طرفای ساعت سه یه خانومی اومد بالا و فامیلیمو صدا زد! بابام اومده بود! دلم نمیخواست برم خونه!خیلی وقته دلم نمیخواد تو خونه بمونم!صندلی و میزای اینجا!ناهار خوردن توی گرما زیر آفتاب رو زمین! نماز خونه ایی که بوی جوراب میده و کوچیکه! دسشویی ایی که کثیفه! آره همه اینارو ترجیح میدم!دلم نمیخواد خونه بمونم! دلم میخواد تنها باشم! تنهای تنها! خیلی وقته دلم میخواد تنها باشم! بابام اومد و گفت باید بریم! مامان بابا تا شب بیرونن! حوالی ساعت دوازده شاید! و من باید برم خونه! باید! دلم میخواست تا ساعت هشت شب کتابخونه باشم و بعدش تا خونه قدم بزنم ... شاید تا ساعت ده شب قدم بزنم! دلم میخواست فکرمو آزاد کنم!ولی باید خونه باشم! خونه!! خستم...

برچسب: نویسنده: کامیار سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 6:29

صفحه بندی