خرید بک لینک

درباره سایت

212

آخرین مطالب

امکانات وب

از خاطرات خوب مدرسه میشه اشاره کنم به آذر ماه!هوا سرده!بارون میزنه!من و عاطفه رفتیم بوفه مدرسه و بستنی خریدیم!بدون اینکه چتری روی سرمون باشه یا اینکه چیزی تنمون کرده باشیم بستنی میخوریم!میلرزیدیم!بارون خیسمون میکرد!همه میگفتن دیوونه شدین؟ولی هیچکی نمیفهمید که چقد بستنی زیر بارون تو سرما کیف میده!از اون روز به بعد رفته رفته تعداد بستنی خورای زیر بارون بیشتر بیشتر بیشتر شد! حالا یه عالمه دختر بستنی خور دیوونه بودن که توی هوای سرد زیر بارون بستنی میخوردن!! بستنی میخوردن و میلرزیدن!میخندیدن!شاد بودن! باید بگم دلم برای بستنی زیر بارون تو سرما تنگ شده! خیلی تنگ! از این گرما متنفرم!خیلی متنفر!! مامانم همیشه فحشم میداد سر اینکه بدون اینکه پالتو یا کاپشنمو بردارم میرفتم مدرسه! بعضی اوقات حتی بابام برام میاورد ! ولی من واقعا سردم نمیشد!میشدا!آدمیزاده دیگه! ولی نه تا اون حد که نیازی به پوشیدن چیزی داشته باشم!یبار یادمه کل شوفاژای مدرسه قطع شد!برف میبارید!همه از سرما بهم چسبیده بودن و به مدیر مدرسمون التماس میکردن که تعطیل شیم!البته تعطیل هم شدیم!ولی من عین خیالم نبود حاضر بودم تا ساعت دو بمونم مدرسه! عشق سرما که میگن منم!شایدم دیوونم!نمیدونم:)

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:6 نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کامیار سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 6:29

صفحه بندی