خرید بک لینک

درباره سایت

212

آخرین مطالب

امکانات وب

یادمه شش سالم بود توی یه خونه ایی بودیم که طبقه پایینیش ما بودیم طبقه وسط یه یارو طبقه آخر یه یارو دیگه:| بعد این یارو وسطیه براش مهمون اومده بود یه پسری داشتن ازم بزرگتر بود!یه هفته اونجا بودن،دیگه همش باهم بازی میکردیم!یادمه میگفت کیانا بیا بریم داداشتو بزنیم:| منم قبول میکردم:| دیگه اون آخرین روزی که داشتن میرفتنا اومد گفت کیانا من دارم میرم ! هروقت برگشتم برات چی بیارم خوشحال شی؟! منم گفتم ازین عروسک باربیا ! اونا رفتن خونه خودشون ..ما هم ازونجا اسباب کشی کردیم رفتیم خونه خودمون! خلاصه که من موندم تنها اون موند و عروسک باربی که هیچ وقت برا من نشد:( عشق دوران کودکیم اگه اینو داری میخونی من هنو چشم انتظارتم عروسک باربی منو بیار خودت به جهنم:|

+ [ تاریخ ] شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ [ ساعت ] 10:33[ نویسنده] کاف صاد |

برچسب: نویسنده: کامیار سلیمانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:23

صفحه بندی