یادمه شش سالم بود توی یه خونه ایی بودیم که طبقه پایینیش ما بودیم طبقه وسط یه یارو طبقه آخر یه یارو دیگه:| بعد این یارو وسطیه براش مهمون اومده بود یه پسری داشتن ازم بزرگتر بود!یه هفته اونجا بودن،دیگه همش باهم بازی میکردیم!یادمه میگفت کیانا بیا بریم داداشتو بزنیم:| منم قبول میکردم:| دیگه اون آخرین روزی که داشتن میرفتنا اومد گفت کیانا من دارم میرم ! هروقت برگشتم برات چی بیارم خوشحال شی؟! منم گفتم ازین عروسک باربیا ! اونا رفتن خونه خودشون ..ما هم ازونجا اسباب کشی کردیم رفتیم خونه خودمون! خلاصه که من موندم تنها اون موند و عروسک باربی که هیچ وقت برا من نشد:( عشق دوران کودکیم اگه اینو داری میخونی من هنو چشم انتظارتم عروسک باربی منو بیار خودت به جهنم:|
برچسب:
نویسنده: کامیار سلیمانی