|
| |
مامانم میگه چیه هی میری به گربه ها غذا میدی...توبشین درستو بخون منم گفتم:لااقل پس فردا مردم همین گربه ها دسمو میگیرن میبرنم بهشت:/ایشالله که همینطوره:/ کلا مامانم مخالف گربه و من گربه خیلی دوس..سر دخترم صبح داشتم میرفتم مدرسه دیدم پاش میلنگه کاری نتونستم کنم بعد از ظهر هم ندیدمش خلاصه نزدیکای غروب بود هی صداش کردم دیدم اومد رو حصار از روش پرید تو حیاط یهو یه جیغی کشید بچم دردشو من حس کردم...خلاصه دیدم هی میلنگه بردمش بالا پشت بوم یه فرش انداختم براش فقط میخوابید تو نت سرچ کردم دیدم نوشته گربه ها وقتی دردی چیزی دارن همش خودشونو مخفی میکنند و صداشون در نمیاد اینم بدبخ همش خواب بود هر یساعت به یساعت بهش غذا میدادم و هی میرفتم بالا هی میومدم پایین...بابام که جمعه اومد خونه گفتم بابا زنگ بزن دامپزشکی...بچم حال نداره...خداروشکر که باز بود هیچی سوار ماشینش کردیم انقد ترسیده بود همه ناخوناش زده بود بیرون هی از اینور به اونور ماشین میرفت خلاصه که رسیدیم دکتره معاینش کرد گفت دسش التهاب داره باید واکسن بزنه که اون واکسن سبب سقط شدن بچه هاش میشه...منو داری بغض! دیه گفت اگه نمیخوایین یه پماد مینویسم بزنین واکسنو بعدا بزنین که زایید...اون پماده رو زدیم دسش سه روزه خوب شد و دیگه نمیلنگید هفته بعدشم بچه هاشو دنیا آورد یبارم توی خونه همسایمون دیدمش که خیلی لاغر شده بود...چی بود چی شد! ولی اصلا نمیپرید بیاد روی دیوار که ببینمش!! از اون روز به بعد هم دیگه ندیدمش!! پ.ن:درحین نوشتن بودیم که این آقای همسایه رو به پسرش گفت عسل من کیه؟!گل پسر من کیه...بچه رو لوس بار نیارین دیگه:/
+ تاريخ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:5 نويسنده کاف صاد |
|
برچسب:
نویسنده: کامیار سلیمانی
تاريخ: پنجشنبه
11 خرداد
1396 ساعت: 10:02