
بچه که بودم خیلی آرزو ها داشتم خیلی آرزو...بعضیاش فراموش شد بعضیاش برام بی معنی شد بعضیاشم که...یکی از آرزو هام این بود اتاقم یه پنجره چوبی بزرگ داشته باشه ازینا که از دوطرف باز میشه بعد رو به دریا باشه و من ساعت ها و ساعت ها بشینم و نگاه کنم دریای زیبارو البته الانم به این آرزوم رسیدم و ساعت ها و ساعت ها میشینم و نگاه میکنم با این تفاوت پنجره بزرگ چوبی ایی در کار نیست و همچنین دریای بزرگ و زیبایی:(
برچسب:
نویسنده: کامیار سلیمانی